تبليغاتX
تخته سیاه

بی قید بسان پرنده ای

پرنده ای که قفس را می کاود پی دانه ای

برچین که نایستد نفس

تا آن زمان که صرف می شوی

این حصار تو را شایسته است

نه شکارچیان را

آنان که پس این خوابگاه به دریدن مقید اند.

+ نوشته شده توسط ع.الف  | 

ای سرزمین من ببخش گر ایستاده ام

آری ببخش، سیلم نیست و مردابه ام

از حول پرواز به دل خویش بند می زنم

وز ترس قفس، محبوس در آشیانه ام

بسیار فریاد آورده اند نیاکان ز جور و ظلم

افسانه اژدها برده همه هوشیاری ام

بگریخته ز آتش سوزان و خشم خروشان

خواب زمستانه شده مرگ جاودانه ام

گویند که بسیار گشته ایم بازیچه ظلمت

جز این بهانه دیرین نیست، دگر بهانه ام

جویباران همه گل گون ز خون دل مظلوم

بر حاشیه این رود گیاهی بی ترانه ام

+ نوشته شده توسط ع.الف  | 

- به چه می اندیشی؟

- به پارگی عصر بشر " ازن"،

بی حیایی خورشید

به بی حجابی زمین فکر می کنم

که در دود اعصاب بشر دم کرده

به بغض مجموع و اشکی که نمی ریزد

به برگ درختان فکر می کنم

که مانده اند معطل اکسیژن

به کجا می شود رفت مهمانی؟

شمع فوت نکرده کیک زمین بلعیدیم

هیچ جای در این قنادی

ننوشته اند: تولد مبارک

پشت در های شهر، جانداران

نمی گویند "چه سری، چه دمی، عجب پایی"

و کلاغ نمی خواند "عجب صدایی"

همه در راهپیمایی شعار می دهند:

دستتان درد نکند، چه بی حیایید

+ نوشته شده توسط ع.الف  | 

التزام صبحی که صورت نمی شویم

وقت تنگ است، نمی روم

مغرب گشنه ام بود، هیچ نمی خورم

دم در ایستاده قبض برق

با صفر های حق به جانبش

               دوش نمی گیرم

عشق چیست؟ نمی یابم

درد چیست؟ نمی فهمم

طرح می ریزم، طرح یک خواب جاودانه

پس چرا فکر می کنم، نمی میرم؟

+ نوشته شده توسط ع.الف  | 

دوباره کودکی عریضه می نویسد به قدس

قدس-شهر عصیان ادیان-

همان دهکوره که مردمان جنگ می کنند بر سر طعم خدا

یکی پرزنان بود و گفت: چون عسل شیرین است

دیگری عینکش راجابجا کرد و گفت: چون قهوه تلخ است

کره ای رد می شد و نعره زد که: چون علوفه گس است و

ساخته شده برای دستگاه گوارش بزرگتر ها

-همان بزرگ خر ها-

دوباره کودکی  عریضه می نویسد به قدس

همان که نمی داند عسل چیست

ننوشیده است قهوه

نشخوار نکرده حتی کاه

عریضه نوشت که ای خدا

خانه ام ویرانست

برس به داد این دعوا

+ نوشته شده توسط ع.الف  |